![]() |
![]() |
|
| پرسه های یک ولگرد... |
|
در واقع عکس در نهایت به همین میرسد که یک اینجا- بوده است را تشکیل دهد. وقتی عکسی را میبینیم میتوانیم به اطمینان بگوییم او- اینجا - بوده. اما عکس اگر عکس ناگهانی نباشد. یعنی اگر شکار نباشد آنهم شکار به معنای واقع. نه مثلا زمانی که هنرپیشه گان در انظارند و هر لحظه منتظر ثبت شدن بلکه به راستی عکاس از کسی عکسی بگیرد میتوان از عکس سخن گفت. در غیر این صورت عکس حقیقت خود را از دست میدهد و تبدیل به یک این - است میشود. یعنی بهتر بگویم این باید باشد یا حتی از آن واضح تر... این را ببین... در این لحظه ما با عکس مواجه نیستیم بلکه با یک پرتره به سبک فی المثل ون دایک مواجه میشویم... پرتره هایی که اتفاقا همه به اشکال بر میخورند... آلبرشت دوور مسیح و مریم را در یک طرح به زیبایی تصویر میکند بی آنکه بیننده را به یاد این نکته بیاندازد که خانه ای که مسیح در آن است به سبک شمال اروپا ساخته شده! یا اثر زیبای رافائل که مسیح و مادرش را به دقت هرچه تمامتر و با وقار هر چه زیباتر اما با موههای بور شمال اروپا کشیده است در حالی که مسیح در فلسطین متولد شد و از نژاد سامی بود... دقیقا زمانی است که شما با دوربینهای دیجیتال عکاسان مد مواجه میشوید... دهها عکس و یا شاید صدها عکس گرفته میشود اما... هیچکدام این - بوده است واقعی یک فرد نیست... توهمی است که با امکانات کامپیوتری کاملتر میشود... ما عکس خود را به گونه ای میگریم که میخواهیم دیده شویم... زیبا... متفکر... مشتاق... ناراحت... عکاسی امروز بیش از پیش از واقعیت خود دور میشود... عکاسی امروز ثبت امر واقع نیست... ثبت امر تزیین شده است... حتی عکسهای ما از طبیعت... حتی آنها زیرا که ما تلاش میکنیم تا در کادر خود بهترین منظره را از بهترین زاویه وارد کنیم و در بهترین حالت طبیعت را به تصویر بکشیم... ما در عکاسی امروز با آثار نقاشی سزان سر و کار نداریم... تصویر بکر و نه چندان چشم نواز که شکسته و مبهم و ساده... بلکه با تصاویری بدیع مواجه هستیم که چشمان را خیره میکند... ما در فیلمهایمان هم با همین مواجه هستیم... تلاش برای به تصویر کشیدن ناواقعیت و فروختن آن به قیمت واقعیت... یک نگاه به شوها و کلیپهای نه ایرانی که ترکی و هندی و غربی و شرقی این را نشان میدهد... مردان خوش پوش... زنان خوش اندام... ماشینهای گران... خانه های شیک... وفاداری محض... دلهای شکسته... انسانهای شکست ناپذیر... انگار بازگشته ایم به دوره ویکتور هوگو و عصر رمانتیکها!!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم آذر 1388ساعت 7:12 بعد از ظهر توسط يك دپرسه زن... |
|
|
و بعد چشمانم دورتر و رفت و باز نزدیک آمد و باز چرخید و چرخید و پیدایش نکرد. کنار همان مجسمه ایستاده بودم که ساخته بودندش از نمیدانم مفرغ بود یا سنگ یا هر چیز دیگر و با قیافهای نه در خور وجودش که از سنگ باشد و میان جمعیتی که به رفت و آمد خویش مشغول بودند و من ایستاده میان هیاهوی جمعیت بیصدا و نگاهم از صورتی میرفت به صورتی دیگر و منتظر چشمانی بودم که خیره بشوم در آن و بعد ذوبش شوم. از آنسو آمد. ازسمتی که من خیره نبودم. همیشه همه چیزهای مهم از سوی می آیند که انتظارش را نداری؟ مگر نه اینست که زندگی خود اتفاقی است که وقتی نیستی انتظارش هم نیست و وقتی هستی به هزار زحمت تارهایش را حتی در ته پوسیدگیش میچسبی و باز هم میخواهی نخهای این رسن پوسیده را بهم گره بزنی که دیرتر پاره شود و دیرتر دیگر نباشی و چشمانت بسته بماند که گره خورد چشمانمان به هم ولبخندی که لطافتش مرا غرق کرد. هنوز هم غرق میکند. نمیکند؟ یادت هست آن لقمه های دلچسب نان و پنیر را کنار همان جایی که شاهان جوجه به نیش میکشیدند و کبک و آهو و صدها شکار دیگر و من و تو خنده مان آن بیغولههای عظیم را با نان پاره ای چای گرمی و پنیری و گوجه ای میلرزاند؟ همان گوشه روی یک تکه آجر بود یا سنگ... نه.... زندگی تاس ریختن نیست که هر بار بیاندازی و اگر بُز آوردی بگویی جهنم و باز بیاندازی تا آخر یک روزی یک جایی جفت شش بگیری... زندگی مهره های سفید و سیاهی نیستند چسبیده به تخته که یکی سفید باشد و یکی سیاه و مدام خیس پیشانی از عرق، منتظر که چه میشود و او چه میکند و تو باید چه کنی و مهره میزنی و بعد از نو میچینید مهره ها را و حالا تو سیاه و من سفید... بازی ورق نیست که شانس بزند که دست خوب بیاید یا نیاید و بعد منتظر یک تک خال بمانی که شاید تو را به هفت برساند... تازه اگر برساند... اگر هم تک خالی داشت کار دستت میداد برگ بزنی به حریفت که دوستی است و مگر با دشمن هم آدم پای بازی مینشیند؟... شاید هم مینشیند... شاید هم آدمها تنها با غریبه ها نه که دشمنها بازی میکنند... شاید هم برگ زدن نیست... شاید از بخت و اقبال است که اینچنین میشود... همه چیز را هر روز و هر ثانیه در خاطرم مرور میکنم... حرفهایت را... چشمهایت را با آن سیاهی کوچک و ریز میانشان... و چقدر وقتی خیره میشدم درش خودم را حس میکردم در تو و تو را در خودم و این سرآغاز هر یکی شدنی است... هرچند پلکهایت نمیگذاشتند... راه را میبستند... به حق؟ یا نا به حق؟... نمیدانم... نمیدانم چه باید گفت وقتی که از موهایت سخن میگویم که پیچاپیچ بودند و گره در گره و تاب برمیداشتند تا بینهایت روسریهایی که می انداختی... میرفتند به جایی که نمیشد دیدشان... ناپدید میشدند آن موج دریایی که من باید از سر ساحل نیم پیدایش بقیه را در خواب میدیدم... خواب میدیدم که میانشان غرق شده ام و فرو رفته ام درآنها... و هیچ دست و پا نمیزنم... هیچ... من اینم... وسعم این است... وسع وجودم اما نه... دریافتنم میسر نمیشود تا آنگاه که چشمانت را بر بگیری از من... تا آنگاه که دستانت را به نرده ها بچسبانی که مبادا از پله های این برجی که میروی بالا سر بخوری و تو نمیدانی که این برج هیچ جای سریدن ندارد... اگر برجی باشد!... وگر نه زیرزمینی نمور و تاریک شاید هست و من نمیدانم... من در خودمم و خود را نمیبینم... در تو هیچ بد نیست... جز رازهای سر به مهر که ازان توست و تو خود دانی و صندوقچه های میان دلت اما... اما... ترست اگر از باز کردن این صندوقچه در برابر من است... ترست اما اگر در حرفی است که اگر از صندوقچه درآید و خطی منقطع شود و قطار بی تو برود... ایستاده ام... اگر باید رفت باید رفت و اگر باید ماند باید ماند... من میدانم آنچه را که میخواهی بگویی شاید... اما چه لطفی دارد؟... میشود بازجویی کردن انسانها... میشود به اجبار حرف کشیدن مثل کشیدن دندانهایت که خودت خوب میدانی چقدر درد دارد و من راضی نبوده ام و نیستم و شاید هم اشتباه کردم که کردم اما خودت روزی به من گفتی که در من چیزی هست که رنجم میدهد و از من بازجستی...نپرسیدی به اصرار؟ و نگفتم به اصرار تو؟ آیا چیزی فروریخت؟... دل داشتن در گرو دلی دیگر شاید... اما مرا بدین متهم نکن... تو خود بهتر میدانی که نیست... نیست و نبوده است از آنروز کنار آن مجسمه... سخن گفتن چیزی است و دوستی چیز دیگر و اما عشق ورزیدن به حتم عظیمتر است... مگر آنگاه که خورشید در آسمان است ستاره های کوچک دیده میشوند؟... و تو چه؟خیالم هم نمیگوید اما نکند مانده ای میان یک پل و دو سو؟ تاس میانداز... بخدا میانداز... اگر سینه مالامال است از کسی باید بدان سو رفت و به امید فردایی نماند که شاید... من نمیخواهم به گود این یکی و آن یکی بیایم... این گود گود من نیست... من برای عشق تنگ و خاک نمیگیرم... بازوانم را بر بازوان دیگر حلقه نمیکنم که بخواهم زمین بخورم یا زمین بزنم... شاید که ترسی است... ترس از ناپیدایی فردایی... و روزی خودت گفتی امروز را فراموش کن و به فردا بیاندیش... اما فرداها تارند... چگونه میتوان در این جاده کورمال کورمال براهی رفت که هیچ سرش پیدا نیست؟... مگر به داشتن دستی گرم در میان دستان خویش؟ و شاید هم نه... هر کس به راه خویش میخواهی... شاید هم راه تو این نیست و من باز میپرسمت از کجا معلومت است؟... سکوت تو سرشار از ناگفته هاست... و من همیشه خدا وراجی میکنم... اما در پس وراجیهای روزانه و شبانه ام سکوتی عمیق است... بغضی ناشکستنی...نیست؟ قاب آبی اش به طرح چه خوب آمده است و من روبانش را چسبانده ام به قاب و طرح درختی است سر برافراشته نه چندان اما تا به آسمان و گویی گیسوان خود توست ریخته برشانه ات و ایستاده ای بر ابرهایی یا میان موجها و آنک که تو را با ردایش تو را در بر گرفته میان هجمه رعدهای میان آبیها و خورشید پس سرش به هیچ کار ناآمده... و برگهای یکی شده درخت و شاخه یکی... من هر روز از صبح تا شام به همین تابلو نگاه میکنم و به آن کلافی که دسته اش کرده ای و من زده ام به آیینه ام و باورم نمیشود... باورم نمیشود که من اینقدر به این آینه خیره میشوم و به جای خودم آن کلاف را میبینم... پیچ و خمهای من به هزارتوهایی میماند که هرکسی و بییش از همه خودم در خودم گمشده ام... و هیچکس را یارای وارد شدن و بعد خارج شدن نیست و هنوز قدمهای اول را لرزان برداشته ای باز بر میگردی به عقب و باز به جلو... کسی از پس سرت نهیب میزند که برو کسی از پیش رویت میان این هزارتو زمزمه میکند که بیا و نمیدانی در میان هزار تو فرشته ای است یا دیوی؟... نه فرشته و نه دیو... تنها منم که خلوت گزیده میان کپنک و کلاه نمدی و رو به آتشی نیم سوز و برای خود نی میزنم... چای حاضر است و دم جوش... اگر گوسفندی برای سر بریدن نیست اما تا بخواهی نان هست و ماست و قاشک میکنیم یا تلیت... و حرف... و حرف... تازه میان هزارتو دریایی هم هست که میشود کنار ساحلش نشست و غروب را تماشا کرد و بیابانی که میشود خارشترهایش را برافروخت... و جنگلی که میوه میدهد... ازگیلهای وحشی و تمشکهای ترش و آلوهای آبدار و سیب و پرتقال بیش از همه... نه اسارتی هست و نه ستمی... تنها از من مخواه که در برابر دردهای نهانیت ساکت بنشینم... از من مخواه که آتش را به وقت سرمایت بیشتر نکنم... از من مخواه که به وقت گریستنت با گلبرگهای گلهای سرخ اشکهای گونه هایت را نروبم... از من مخواه... در کلام و گفتارهایت به وقت حکایت از روزهایت چیزهای است که نمیگویی... خود میدانی... اگر فریادی هست بگو... اگر اشکی هست بریز... من هستم... نبوده ام؟... نیستم؟... نخواهم بود؟... حال اگر خاموش هم باشی من هیچ نخواهم گفت اما... من همان تو در بهار را میخواهم... تو در پاییزت نازیباست... هرچند در پس هر بهاری پاییزی هست و در پس هر پاییزی بهاری... و من خوب میدانم که باید همیشه بود... اما بگذار... دستانم را پس مزن که فقط بهار باشی... من چشمانت را باز میخواهم... پلکهایت را مبند... من انگشتانت را میخواهم.... دستانت را مشت نکن... من گیسوانت را میخواهم... مپوشانشان... من صدایت را میخواهم هرچه باشد... لب فرو مبند... من به گوش ایستاده ام مثل همیشه و دیگر به زور سخن نخواهم... تو بگو چه میخواهی؟... سکوت هیچ علامت رضا نیست هست؟ من اینک به انتظار پوستینم را محکمتر به خود میپیچم... آتش رو به خاموشی است... من با تمام توانم درمیکوشم که خاموش نگردد... هیزمی بیاور... هر چه دستانت پر بار تر آتش افروخته تر... اینک نوبت توست که آتش را گر دهی... اینک دگر خود دانی... آتش همیشه روشن نخواهد ماند هر چه که من در آن بدمم حتی تا به ابد... و من رعایت نوبت را خوب میشناسم... و سنگینی بار سوختبارها را... اما میان برابری و یکی شدن... باید رضای این را هم داد... اینک آیا فصل پرتقالهای ترش نرسیده است؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 11:32 قبل از ظهر توسط يك دپرسه زن... |
|
|
و استادم بونصر مشکان همی گفت: دیگر چه امید ماند؟
از همان کودکی من عروسک نداشتم... هیچوقت... همبازی هم... هیچ... همبازیهای من برادران سالها بزرگترم بودند که بیشتر محض گه گدار سرگرم کردنم با من بودند و من همیشه از همان اول در بازیهای جدیشان با آنها بودم... شطرنج... ورق... یا چیزهایی شبیه به این... آنهم برای کودکی شش هفت ساله با تمام سختیهایش... راضی بودم... برایم ارضا کننده بود... وقتی که برادران رفتند من ماندم و اسباب بازیهایی که نبود یا اگر هم بود کمتر بود و همان چند دانه برایم ثروتی بود... و بعد دنیای بزرگ کتاب و چند دانه کتابی که بهمن برایم گرفته بود مثل همین کتابی که دیروز دوباره پیدایش کردم و چه کتاب با ارزشی با داستانی کوتاه از براتیگان که آن موقع یعنی سال ۱۳۷۵ خوانده بودمش و هنوز براتیگان را اصلا کسی نمیشناخت... و همین چند کتاب را که یکی همین مجموعه چند داستان مدرن آمریکایی بود و دیگر هم مجموعه آثار کوتاه اوکانر و یکی هم کتابی از هایدن به نام شیلا و دیگری هم کتابی بود از گلدینگ که همان سالار مگسهایش بود و همین چند کتاب را هزار بار خواندم و هر روز باز از نو... بهمن نمیگذاشت کتابهایش را بخوانم یعنی نمیگذاشت همه را... فقط مجاز بودم در همان ۸ سالگی به چند کتاب کلاسیکش قناعت کنم که نمیکردم و قاچاقی میرفتم سراغشان وقتهایی که بهمن نبود... و همین چند کتاب ثروتم بود... تمام زندگیم بود... همه چیزم بود... حتی الان هم که شاید از هزار تعداد کتابهایم گذشته باشد باز هم هر کدامش را به قیمت جانم نمیدهم... من با عروسکها بزرگ نشدم... با تفنگها هم... با ماشینهای اسباب بازی یا هر چیز دیگری... دوست هم همیشه یکی داشتم... گاهی همان یکی هم نبود... تنهایی به من ارزشها را یاد داد... اینکه نه تنها آدمها بلکه حتی مدادها و خودکارهایی که مادرمان نمیگذاشت همینطوری دور بریزیم برایم قیمت داشت... نه از سر نداری... نه... هیچوقت...هیچوقت... ارزشها در بطن اشیا و افراد است... نباید گذاشت به سادگی از دست بروند... حالا دیگر چه برسد به احساسات... مگر احساسات شیرینی خامه ای هستند که دل آدمها را بزنند؟ برای من حداقل اینطور نبود... هیچوقت... هیچوقت هیچکس ... هیچ دوستی... هیچ هم اتاقی... هیچ هم کلاسی... هیچکس دلم را نزد... و بعد مقایسه میشوی با پسرهای چسبیده به دیوار خیابان و زنجیر چرخان و موهایشان فشن شده و متلکهایی که عین سرب مذاب از دهانشان ترشح میکنند روی آدمها... بعد مقایسه میشوی با آدمهایی که اگر روحشان را بچلانی تمامش سیاهی است که پس میدهد مثل آب... دیگر به چه امید بنویسم؟ دیگر به چه امید بخوانم؟ به کدام دلیل شعر بگویم؟ وقتی من هیچ... هیچ... هیچ فرقی برایم قائل نیستند با سفله گان بیخردی که همه چیز دنیا برایشان یکبار مصرف است از دستمال کاعذی تا آدمها و ماشینها و گوشیها و لباسها و زندگیها... دلم میخواست زمین و زمان مرا می بلعید دیشب... دلم میخواست دیوارها بر سرم خراب میشد وقتی کسی اینچنین با من سخن میگفت... دیگر چه امید ماند وقت اینگونه به ناحق بر دار حرفها مرا خفه کنند بی آنکه حق فریاد زدن داشته باشم؟...این زخم هرگز خوب خواهد شد؟ گمان نبرم... من تمام جانم را میدادم و هنوز هم میدهم و آنوقت... آنوقت... من با... این جمله مرا تا بن استخوان سوزاند... ناحق بود... ناحق بود این حرف... و به حتم نابخشودنی... دیگر توان نوشتنی نیست... باید خفه شوم... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 9:44 قبل از ظهر توسط يك دپرسه زن... |
|
|
...تفاوت در تنها در رنگ نیست.... نمیشود نقاشی فلاماندری را تنها از رنگهای متفاوتش با سبکهای دیگر شناخت همانطور که امپرسیونیستها و دیگران را... حرکت هم مهم است و حجم تصویر... رنگهای امپرسیونیستها تخت نیست... برجسته است... پستی و بلندی دارد...چون رنگها را بر روی همان بوم ترکیب میکردند لایه لایه در می آمده و مداوما بازی میکردند با رنگها... جا به جا میکردند... لایه جدید میزدند و دستشان هم به رنگ میرفت... همه اینها قبول اما موضوع چطور؟ تخیل؟ خب پاسخ ساده ای است که همگان تخیل داشته اند حداقل قدری... ال گرگو همانقدر که بوش یا پیکاسو یا حتی رافائل... تخیل تنها موضوع نیست... همان چگونگی انتقال تصویر مورد نظر از ذهن به روی بوم است... اما با همه تفاوتها من شباهتی را حس میکنم میان تمام نقاشان به زعم خودم تراژیک...رئالیست یا سورئالیست یا اکسپرسیونیست تفاوتی نمیکند... دهشتی که احساس میکنم مهم است...دهشتی تمام عیار... مهم نیست که هریمونس بوش باشد و کشتی دیوانگانش یا رامبرانت باشد با تصویری از قایقی در طعمه آبهای خروشان یا غول عظیم تکیه زده بر زمینی که به عقب نگاه میکند یا انسانهای در حال تیرباران فرانسیسکو گویا... یا هجوم مرگ پیتر بروگل پدر... مهم دهشت است... حالا میخواهد با رنگهای پس زمینه تند و تیره قرمز و قهوه ای باشد و پر از جزئیات فلاندری هایی مثل بوش و پیتر بروگل یا تصاویر واضح صورت یخ زده و بی حالت اتاق تشریح رامبرانت یا حتی کلیشه های اسیدی و چاپ های سیاه و سفید یا قهوه ای کم رنگ گویا یا بمهای بزرگی چون بالکنش... زنانی با رنگهای شاد و صورتهای جذاب و دو سایه تیره رنگ در پشت سر... مردانی فرو رفته در لباسهای تیره شان با صورتی پوشانده اما دهشت انگیز... برخلاف نظر امپرسیونیستها آنها از واقعیت دور شده اند... بخصوص مونه و مانه و پیسارو... آنها بخوبی سرما و غم را تداعی میکنند... شلوقی و سردرگمی... میان خیابانها... همانقدر که رنگهای شادشان مثلا در کارهای دگا نشانم میدهد که انسانها میتوانند شاد باشند و نزدیک به طبیعت... خطوط را حتی واضح مجزا نمیکند... در نقاشی ۴ رقصنده اش حتی متوجه نمیشویم که فاصله میان دامنهای رنگ به رنگ و پس زمینه کجاست... کجا لباسها از برگها و چمنها و درختها جدا میشوند؟... متوجه میشوم... اما گویا چسبیده اند به یکدیگر... شادی در قرن ۲۰؟ نزدیک جنگ اول؟... گویا عکاسی تراژدی و بیانش را از نقاشی گرفت و خودش هم بلد نبود انتقال دهد... تراژدی چه رئالیستی و چه سورئالیستی در آثار اسپانیاییها و فلاندرها یا همان فلامانها بهتر مشخص است... دهشت و نه غم فی المثل آثار رنسانسی رافائل یا داوینچی یا هر کس دیگر در آن دوره... دهشت چیزی است که من به دنبال توصیفش هستم و در جستجویش... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 9:49 بعد از ظهر توسط يك دپرسه زن... |
|
|
تنش سرد بود وقتی آوردندش پایین از بالای طناب اما لبخندش گرم بود و برفهای نشسته به روی صورتش را آب کرده بود... چشمانش را بسته بود که بخوابد و خستگیها را از تن به در کند... هیچ ترسی دیگر برایش نبود که هیچ وقت آدم دوباره نمیمیرد و همان یکبار است مرگ و هرچه که با خود دارد... انگشتان پایش قرمز شده بودند و گونه هایش هم از سرما... درست مثل آنروزها میان کوهها... وقتی میجهید از پس صخره به پس صخره ای دیگر و پوستینی یک لا تنها بر تنش تن پوشه بود و پایپیچه هایی که گرم نمیکردنش اما سرما هم نمیزد پایش را و حالا دیگر برایش چه فرق میکند که بزند یا نزند... گفته بودند زیاد طول نمیکشد و زیاد هم طول نکشید... چند ثانیه و بعد رها شد... رها... بلندش کردند و پیچیدندش میان یک تکه پتو و بعد انداختند جسمش را عقب وانتی و یکی فریاد زد که برو و رفت... او نه... که جسمش رفت... رفت... آنقدر که وانت نقطه شد... وانتها همیشه نقطه میشوند... طنابها لق میزنند تا بعد کی نوبتشان بشود که باز دوباره آویزان کنند تنی را که چه قرص و محکم است اولش و بعد چقدر یکهو سبک میشود از هرچه که هست و از هرچه که نیست... مثل صدای تنبور میشوند بعد از رها شدن... پر میکشند آرام و همه جا میروند و از در هر خانه ای سرک میکشند و خیز میکنند بالای سر همه و بعد از میان پنجره پر میزنند بالا... بالاتر... آنقدر بالا که پرشان هیچ نسوزد... که هیچوقت پرشان نمیسوزد... میان گوش همه لانه میکنند و تخم میگذارند میان یادها و خاطرها و طنابها... طنابها نه... همینطور شل و ول آویزانند و منتظر... همیشه منتظر... همیشه... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 8:18 بعد از ظهر توسط يك دپرسه زن... |
|
|
تو خواب بودی و هیچ حواست نبود که من نرم خیز برداشتم و از پنجره بیرون رفتم. آنقدر دیر بود که ابرها هم دراز به دراز خوابیده بودند و ستاره ها هم چشمهای کوچکشان را بسته بودند. ماه خرخر میکرد... نه آنقدر بلند که خورشید بپرد از خواب و زودی شال و کلاه کند... نیم بند بود قیلوله ی ماه. همینطوری دستهایش روی شکم و پاهایش از ابری که رویش نشسته بود آویزان مانده چرتکی میزد... نمیشد ستاره ها را برداشت و برد میان جیب وگرنه حتما چندتایی را برایت یواشکی بر میداشتم... حتمی خوشت می آمد از این ستاره ها به این نازی... ولی خب ستاره ها خشک میشوند میان ستاره دان خانه مان... نه؟ همینطوری بیشتر قشنگ نیستند؟ تازه دستم هم میسوخت و بعد هم جیغشان بلند میشد و باد بالا بلند هوار کشان خدمتم میرسید...آنوقت همچین پرتم میکرد یکجایی که دیگر معلوم نبود کجاست... گم میشدم دیگر... وقتی پایم کشید به پاچین دشت به نرمی علف بود لمسش... ترد... عینهو شیرینیهای خاله جان وقتی آن قدیمها درست میکرد... قرچ و قروچ و خش و خش میکردند میان دندانهایمان... میخواستم شنل شب را بقاپم... نمیدانی چقدر قشنگ بود... بزرگ بود مثل چهل تکه ی مادربزرگم که شبهای بلند یلدا وار می انداخت روی مان... وای... دیدم دارد خورشید خان زیر سماورش را آتش میکند و از پشت کرسی کوهها بلند میشود نم نمکو لحاف گلدار دامنه ها را کنار میزند و اوغور بخیر میخواهد بگوید و سلام و چونی... برگشتم میان چارچوب پنجره و میان موهای بلند فر دارت قایم شدم مثل هر روز... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 2:39 قبل از ظهر توسط يك دپرسه زن... |
|
|
وقتی در هر ۲۴ ساعت حداکثر یک ساعت بتونی بخوابی ناچاری بنویسی هر مزخرفی رو...
خوب تقریبا تفاوت داره یه جورایی دوربین با نقاشی یخصوص دوربین عکاسی... کادر رو میگم... نقاشی میتونه کادر نداشته باشه... بری روی زمین خدا رو هر سمت سویی که میخوای کار رو پهن کنی... ولی واسه دوربین عکاسی باهاس یه قاب رو بگیری... برش بدی یه تیکه از جهان رو با اصلش... لامصب مثل دوربین فیلم برداری هم نیست که بتونی اون کادر رو شونصد و ان درجه بچرخونی و ببندی و باز کنی و جلو و عقب تا بتونی سر و تهش رو در بیاری... عکاسی یه لحظه است... مثل افتادن چشم تو چشم دوتا دختر و پسر تو فیلمهای آبگوشتی قدیمی...نه؟ خب دیگه همینه روانکاوی... تو میشی مثل یه مترسک سر جالیز تا خربزه ها برسن... گاهی بعضی آقایون میشن مثل اون بچه هایی که میخوان یه شلغم از تو زمین در بیارن و بعد به باباشون میگن یه رسشو من گرفته بودمو یه سرشو زمین... خب تا اینجا میگیم بچس ولی باهاس حساب اونجا رو کرد که یه مثل ما سمنانیها داریم که میگیم آدم حروم بخوره اونم شلغم؟ آخه شلغم زمونای قدیم دیگه بی ارزش ترین منبع غذایی بوده... نمیدونم تا حالا ننه بزرگتون واستون درست کرده یا نه... فقط میفهمی یه چیز داغ که اصلا طعمی هم نداره رو داری میجوی... یعنی باهاس بجوی... گشنه میمونی آخه... بعدش گند بگیرن زندگی رو که گمونم باهاس با این وضعیت هممون گوشه خونمون کم کم شلغم بکاریم...نه؟... راستی غلط فرمودن اهالی باربیزون که ادعا دارن خیلی رئالیستن... باهاس برن جلو فلاندری ها بوق بزنن... اصلا از قدیم الایام من با این ملت هلند حال میکردم بخصوص تو این تیم فوتبالاش که ون دار سر اسم همشون... ون پرسی... وندرساد... ون بومل... حالا هم شدید حال کردم با ون آیک... رامبرانت رو چیکار کنم که ون نداره... ) البته ارادت خاضعانه دارم به ملت اسپانیا از توفبالیستاش تا استاد گویا ال گرگو و بقیه رفقا... و بخصوص اهل ادبش و تو دهن هرکی میزنم که بگه رمان از دن کیشوت شروع نشده...!!!!) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 8:16 قبل از ظهر توسط يك دپرسه زن... |
|
|
وقتی هنوز چشمانت گرم نشده خوابت تمام میشود... وقتی هنوز رویاهایت آغاز نشده حتی بی آنکه پایان بیابد میمیرد... مردن که نه... میرود... میرود به جایی؟... نمیدانی... حتی این را هم نمیدانی... فقط میدانی خیلی چیزها عوض شده... آدمها... صداها... اتاقها... بوها... نگاهها... دستها...خاطره ها... که نه... خاطره ها هیچوقت عوض نمیشوند... نه برای بابک خاطره آن لحظه ای که انگشتانش را دستگاه بلعید و بعد تکه گوشتهایی چسبیده به آهن سرد و بندهای خونین درست و درست جلوی چشمانش... نه برای تو که وقتی بعد از تا صبح بیدار ماندن ها برایش و کنارش و زمانی که او فریاد میکشید از درد بازگشتی به اتاقت... توی خوابگاه کوی و شیشه های شکسته و درهای خرد شده و دیوارهایی... کتابخانه عظیم زیر رو رو شده... کامپوترهایی که به صف خرد شده بودند... مثل روح تو و خیلیهای دیگر... مثل صدای بچه ها که بیرون نمی آمد از ته حلق... شهری که دیگر شهر نبود... شهر تو که از اولش هم نبود... جای تو که هیچوقت نبود و تو مثل دوستانت به قول همان استاد... بچه های پاپتی بودید که نهایتا خیلی که دیگران به شما فکر میکردند.... به پرسه های شما... به حرفهای شما میان یک اتاق خیلی که بود دو متر در دو متر و کتابهای روی هم چپیده که حالا نیستند و آنوقت فهمیدی هیچوقت که اصلا از ازل جای شما نبوده است آنجا... حالا آن یکی باید برود جایی در شهرستانی کوچک و گرم میان تکه های گوشت و ژوست و خون گوسفندان آنهم نیمه های شب عرق بریزد و آن یکیها بروند آن سر دنیا درس بخوانند و ادامه بدهند و تو هم که مانده ای این وسط که چه؟ که آخرش چه؟ گیریم که رفتم بالا و بالاتر و بعد یک دست جلوی سینه ام را میگرد و یک آدم بدعنق از من میپرسد پدرت کیست و اهل کجایی و نه اصلا... چقدر داری؟... حالا تو باید غصه روزهای از دست رفته را بخوری یا یک نیم ستاره ی کوچک روی شانه ات را که آخر هم نفهمیدی چه شد و کی به کی بود و بعد بنشینی میان اتاق خودت... میان همین کتابهایی که به هزار زحمت خریدی و نخوری کردی و نپوشی کردی و بادمجانهای شهرت را سق بزنی که هرکاریش کنی این سمنانی چسبیده است ته اسمت و بد هم نیست... یعنی هست دیگر... حالا تهرانی یا نیویورکی هم میچسبید توفیری نداشت چون شپش میان جیبهایت قاپ می اندازد... و قصه ی کلوچهای نیم پخته افتاده ته تنور که یک روز نوشتی توی همان دفتر سبزت؟... سبز تیره که مادرت اول راهنمایی خرید برایت که شعرهایت را میانش بنویسی که بعد تغییر کاربری داد به دفتر خاطره و بعد شد دفتر همه چیز... و رورزی هم که بمیری میشود دفتر هیچ چیز... همانطور که وقتی تو نبودی و دفتر نبود هم هیچ چیز بود... یادم آمد جمله زیبایی را که بهروز وثوقی گفت... نه آن که توی قیصر جلوی خان دایی دست کوبید روی دیوار گفت دایی جون حرف از مردی و مردونگی نزن که حالم بهم میخوره... نه... آن یکی که میگفت ثانیه های آخر فیلم گوزنها به رفیقش با خنده: نمردیم و گلوله هم خوردیم!!! شاید... شاید بمیرم و گلوله هم نخورم یا بخورم... دیگر چه فرق دارد؟...مردن وقتی توی همین اتاق باشد دیگر چه فرق دارد؟.... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 5:51 قبل از ظهر توسط يك دپرسه زن... |
|
|
نه... اتفاقا اصلا هولدن آدم عادی نبود... مثل 1900... یا مثل خیلی از شخصیتهای رمانها و فیلمها و نمایشنامه ها و اصلا خود زندگی... که نه... عادی نبودن... نمیتونستن باشن... اینکه دختره میاد تو اتاقش تو هتل و بعد اون به جای خوابیدن باهاش میخواد باهاش حرف بزنه.. اونجا که میگه چطور دوستش خودکشی کرد یعنی پرید از بالای پنجره و صورتش خرد شد... آؤه منو درست یاد خود زندگی . عادی نبودن آدمهای توش میندازه... و اینکه بعضیها عادی نیستن... شخصیت اصلی رمان ریشه های آسمان... اون جونش رو گذاشت واسه فیلها... آره راست جونش رو گرفت کف دستش فقط واسه فیلها... اونجا وسط همون داستان که هیچ داستانی داستان نیست و هست هم هیچکس باورش نکرد... هیچکس باور نکرد اون واقعا واسه فیلها میجنگید ولی اون واقعا واسه فیلها میجنگید... یا مثل 1900 که پیانوش همچیش بود... اون نمیتونست از کشتی بره بیرون... اون مال کشتی بود... مثل لورکا که بین مردن و ننوشتن مردن رو انتخاب کرد ون نمیتونست ننویسه... خب کی میتونه؟ کدوم آدم عاقلی میاد بین مردن و ننوشتن اولی رو انتخاب کنه؟ کی میتونه ون گوگ رو درک کنه وقتی دوس داشت نقاشی کنه اونجوری که خودش میخواست و بیخیال همه چی شد... پول.. خانواده... همه چی... میدونی این عشقه... این پریدنه... این پروازه... عشق خیلی پیچیده نیست... عشق به هرچی... اتفاقا خیلی هم سادست... و از شدت سادگی سخته... عشق جنونه... از نوع شکسپیریش... عشق یعنی بودن یا نبودن... یا بقول کگور پریدن یا نپریدن... تو باهاس بخوای... همه اون چیزهایی رو که آرزو داری... مگه آدمها آرزو نداشتن پرواز کنن؟ خب بالاخره پرواز کردن... به همین سادگی... برادران رایت نترسیدن... اونا پریدن... میدونی؟ پریدن... راست وسط آسمون... همه اونهایی که داشتن تماشا میکردن میگفتن خل بازیه... ولی اونا پریدن... یا آرمسترانگ وقتی پاش رو گذاشت رو ماه... نگذاشت؟ این هم مگه رویا نبود واسه همه آدمها؟... اگه رویاهامون نبودن الان ما هنوز میمون بودیم... نبودیم؟... عشق هم یه رویاست منتها باهاس واسش جنگید... باید بدستش آورد... و باهاس ایمان داشت بهش... به کاری که میخوای بکنی... همین... و همین سخت ترین کاره عالمه... ایمان داشتن... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 11:17 بعد از ظهر توسط يك دپرسه زن... |
|
|
چشمهایم را میبندم... لحظه ای ... و بعد.. قرابت معنایی جهان شمولی هیچگاه اعتقاد نداشته ام که وجود دارد میان تفکرات مردمان مختلف در گوشه و کنار جهان. نه... این همسانی که که میخواهم بگویم هیچ بدان منظور نیست که تلاش کنم منظر واحدی را به آدمها نشان دهم. همانطور که باختین میگوید هر کس از زاویه دید خودش به جهان اطرافش نگاه میکند یا گادامر که میگوید هرکس افق دیدی دارد و حالا اینکه این افق دید چگونه ایجاد میشود بماند و هیچ هم قرار نیست الان در موردش حرف بزنم... این متن برای ولگردها نوشته میشود... بوشیدو آیین ساموراییها است. کسی که بخواهد سامورایی باشد باشد باید مو به مو به قوانین بوشیدو احترام بگذارد. مثل اینکه وقتی یک سامورایی واقعی اشتباه میکند یا شکست میخورد باید خودش را در طی مراسم هاریگیری بکشد.... چاقو را بر طبق آیین فرو میکنند راست میان شکم حدوداً بالای ناف و بعد به چپ و راست میکشند و خلاص... قاعده ی دیگر بوشیدو تصمیم گرفتن است در فاصله فرو رفتن و بر آمدن سه نفس... در این فاصله باید مهمترین تصمیمها را گرفت... این لحظه کوتاه نیست... زمان زیادی طول میکشد... گویی زمان از حرکتش می ایستد و سامورایی با تمام وجود وارد جهان درون خودش میشود و تصمیمش را میگرد... قانون دیگر بوشیدو این است که وقتی ارباب یک سامورایی بمیرد او تبدیل به یک رونین میشود... رونین در واقع یک ولگرد است.... پرسه زن کوچه ها و پس کوچه ها و شهرها و مثل لوطیهای ایرانی یا کابویهای پرسه زنی که جا و مکانی ندارند و دائما جا عوض میکنند... برای این... برای آن... بدون قانون مشخص وفاداری به جایی... منظور مکان است... میشوند همان پرسه زنی که بودلر تلاش داشت بشود و شد... مردی غریب. در کوچه پس کوچه های شهرهایی که داشتند مدرن میشدند و او در آنها نوعی احساس عدم تعلق میکرد. بود و نبود. او جسما ًبود اما روحا ًگویا مال جای دیگری بود. جایی که هیچ کجا نبود و نمیتوانست باشد. او میدید. مغازه ها را آدمها را ...همه چیز را و بعد در ذهنش رسم میکرد... بودلر در قید و بند نبود... قید وبند لباسش که حالا مد روز هست یا نیست یا چطور است یا چطور نیست یا مورد پسند کسی هست یا هرچه... او تنها به دنبال دیدن بود... دیدن هر آنچه که باید بیند... در فلسفه غرب این روش اتفاقا اصلا از سقراط به نظرم نرسیده است.... سقراط همواره در پی اثبات کردن بود... میخواست به تو در این پرسه زنی ها بفهماند که مثلا باید چگونه سخن را فرموله کرد یا چطور حرف زد... یا چطور به یک مفهوم نگریست... او لوگوس را جایگزین میتوس کرد.. امر عقلانی انسانی را به جای نگاه خدایان گذاشت اما یک جای کار اشتباه بود... این عقل همواره چاره گر کارها نیست... یعنی همواره ما با مسائل عقلانی سر و کار نداریم... ماجرای الاغ بوریدان است. وقتی یک الاغ با دو توبره که به اندازه مساوی از کاه یک دست پر شده اند و فاصله او از هر دو توبره یک اندازه است و خلاصه همه جوره همه چیز مساوی است اگر بخواهد تا ابد عاقلانه ماجرا را سبک و سنگین کند دست آخر تلف میشود...نه... این سبک از تفکر را که اصطلاحا آیزا برلین آنرا رمانتیسم نام میگذارد که عجالتا به نظر میرسد باید بعدها یک اگزیستانسیالیسم هم پهلویش گذاشت از هامان شروع میشود... یعنی از هامان که نه ولی بالاخره باید یک جای کار را بگیریم وگرنه تا تهش دور خودمان میچرخیم... هامان هم به همین صورت زندگی میکرد ... شلخته... شلخته شاید واژه درستی نباشد.... منظور راحت بودن است... نبودن در قید و بند سنتهای دست و پا گیر اما به شدت متعهد به همان زندگی و همان تفکر کردن... چیزی که با کیر کگور ادامه پیدا کرد... ( از من اصلا نخواهید که برگردم به ریشه های ایرانی اسلامی و در آنجا این چیزها را جستجو کنم چون اعتقادی ندارم که میشود آن چیزها را آنجا یافت مگر در شوریدگانی چون شمس و یا در زوایای دیگری باید به این مکتب رجوع کرد که حرفها دارد برای گفتن) کگور در ابتدای کتاب ترس و لرز مدعی است که کتابش اصلا برای مخاطبان نیست. او برای معشوقش مینویسد که مجبور است او را ترک کند و سعی میکند برایش توضیح دهد که دلیل عملش چیست. او در عمل خود ناچارا مجبور است امر اخلاقی را به نوعی به تعلیق در بیاورد...او باید از امر اخلاقی بگذرد . هر چند این امر اخلاقی منظور امر اخلاقی نیچه ای که در پیوندی عمیق با قدرت است نیست. اخلاق در دیدگاه کگور برخلاف نیچه است... در تناقض نیست. به نوعی در برخی از مسائل متفاوت است... در هر حال کگور از شکاف صحبت میکند... شکاف میان رفتن و ماندن.... دره ای عمیق که سرگیجه آور... ترسناک و نابود کننده است.... شجاعت می طلبد و هیچ اعتمادی نیست که فرد بتواند از آن در موقع جهشش گذر کند که احتمالا سقوط خواهد کرد. این سقوط همواره باید در ذهن فرد آماده پریدن باشد... و اتفاقا با تمام ترسش به پرش دست بزند... قوانین بوشیدو مختص افرادی است که پریده اند... وقتی شما به بوشیدو معتقد میشوید دیگر پریده اید و آنوقت میتوانید در فاصله چند نفس تصمیم بگیرید و وقتی رونین میشوید یعنی زمانی که اربابی ندارید آنوقت میتوانید ولگردی شوید که توانایی هر کاری را دارد. ولگردمیتواند به همه جا سرک بکشد.... بماند... برود... بنشیند و بلند شود... هر جا خسته شد در کنار جاده به غروب آفتاب چشم بدوزد در میان بیکرانه صحرا... یا تنش را به اقیانوس بزند یا پرواز کند. بی آنکه دیده شود.... بی آنکه حس شود.. اینجاست که بحث ایمان آغاز میشود... رونین ایمان دارد به چیزی که باید ایمان داشته باشد... به عملش... به عشقش... به آرمانش... به خدایش یا به هر چیز دیگری... دیگری نه ترس از صلیبی هست یا چارمیخی یا حتی اینکه ناگهان 40 نفر بریزند بر سرت و تو بخوابی عمیق بی آنکه هر لحظه ترس از تکه تکه شدن داشته باشی... آدمها همواره در تلاشند این دره را پر کنند... با شراب... با سیگار... با ادا... با مواد... با بستن چشمهایشان... آدمها وقتی عاشق میشوند میترسند و با تمام توانشان سعی میکنند نترسند یعنی شکاف را نبینند... اتفاقا باید شکاف را دید و پرید و باید دانست هر لحظه امکان سقوط است و این صورت است که امکان رسیدن به آن سو وجود دارد... چه کسی میتواند ادعا کند که آرزوهایی نداشته است؟ چه کسی میتواند ادعا کند عاشق نشده است؟ چه کسی میتواند بگوید به تمام اینها شک نکرده است؟ و چه کسی میتوانمد بگوید ترسش آنقدر تا سر حد مرگ نبوده است که نپرد بماند آنطرف دره... میان انسانهای هر روز و همه روز... اما این به معنای تعلیق کامل عقل نیست... عقل محاسبه میکند اما نه شکاف را... نه فاصله را... عقل ایمان را هم نمیسنجد... عقل خاموش نمیشود... عقل با روح یکی میشود... در اینجا احساس عقل میشود و عقل احساس... نوعی امزجاج کامل تن و روح... چیزی که دنیای مدرن از ما گرفته است و مداوما هم سعی میکند از ما بگیرد... جدایی تن و روح... جدایی عقل و احساس... هر دو همسویند... یعنی باید باشند...بدین ترتیب میتوان به تمام آرزوها رسید وقتی بدانی که میپری و بعد پریدی... اینگونه است که نازلی سخن نمیگوید یا علی کوچیکه با ماهی آب صحبت میکند...یا نیلوفر شادمانه در مرداب میروید... با جهش... جهش از روی زیستن به سمت زندگی... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 9:31 قبل از ظهر توسط يك دپرسه زن... |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
خوبا اغلب خودشون خودشون رو میکشن/ تا خلاص شن/اونائی ام که می مونن/ اصلا درست نمی فهمن/ چرا همه/ می خوان/ از دستشون/ خلاص شن.
( چارلز بوکوفسکی) |
| پیوندها |
|
دکتر فکوهی فواد خاكنژاد احمد طالبي مجتبی بیات دکتر عباس کاظمی زهرا مينايي هادي دوست محمدي كورش عموئي قورقور ساجده زارع پور سلمان سعادت طلب سودابه |
|
RSS
|